اسلایدر

داستان شماره 1951

داستانهای باحال _ داستانسرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..

داستان شماره 1951

داستان شماره 1951

پسرانت چه شدند؟

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

پس از شهادت على علیه السلام و تسلط مطلق معاویة بن ابى سفیان برخلافت اسلامى ، خواه و ناخواه ، برخوردهایى میان او و یاران صمیمى على علیه السلام واقع مى شد. همه كوشش معاویه این بود تا از آنها اعتراف بگیرد كه از دوستى و پیروى على سودى كه نبرده اند، سهل است همه چیز خود را در این راه نیز باخته اند. سعى داشت یك اظهار ندامت و پشیمانى از یكى از آنها با گوش خود بشنود، اما این آرزوى معاویه هرگز عملى نشد. پیروان على بعد از شهادت آن حضرت ، بیشتر واقف به عظمت و شخصیت او شدند. از این رو بیش از آنكه در حال حیاتش فداكارى مى كردند، براى دوستى او و براى راه و روش او و زنده نگهداشتن مكتب او، جراءت و جسارت و صراحت به خرج مى دادند. گاهى كار به جایى مى كشید كه نتیجه اقدام معاویه معكوس مى شد و خودش و نزدیكانش تحت تاءثیر احساسات و عقاید پیروان مكتب على قرار مى گرفتند.
یكى از پیروان مخلص و فداكار و با بصیرت على ، ((عدى پسر حاتم )) بود. عدى در راءس قبیله بزرگ طى قرار داشت . او چندین پسر داشت . خودش و پسرانش و قبیله اش سرباز فداكار على بودند. سه نفر از پسرانش به نام ((طرفه )) و ((طریف )) و ((طارف )) در صفین در ركاب على شهید شدند.
پس از سالها كه از جریان صفین گذشت و على علیه السلام به شهادت رسید و معاویه خلیفه شد، تصادفات روزگار، عدى بن حاتم را با معاویه مواجه كرد. معاویه براى آنكه خاطره تلخى براى عدى تجدید كند و از او اقرار و اعتراف بگیرد كه از پیروى على چه زیان بزرگى دیده است به او گفت : این الطرفات : پسرانت طرفه و طریف و طارف چه شدند؟
((در صفین ، پیشاپیش على بن ابیطالب ، شهید شدند)).
على انصاف را در باره تو رعایت نكرد.
((چرا؟))
چون پسران تو را جلو انداخت و به كشتن داد و پسران خودش را در پشت جبهه محفوظ نگهداشت .
((من انصاف را در باره على رعایت نكردم ))
((چرا؟))
((براى اینكه او كشته شد و من زنده مانده ام ، مى بایست جان خود را در زمان حیات او فدایش مى كردم )).
معاویه دید منظورش عملى نشد. از طرفى خیلى مایل بود اوصاف و حالات على را از كسانى كه مدتها با او از نزدیك به سر برده اند و شب و روز با او بوده اند بشنود. از عدى خواهش كرد، اوصاف على را همچنانكه از نزدیك دیده است برایش بیان كند. عدى گفت :((معذورم بدار)).
حتما باید برایم تعریف كنى .
((به خدا قسم ، على بسیار دوراندیش و نیرومند بود. به عدالت سخن مى گفت و با قاطعیت فیصله مى داد. علم و حكمت از اطرافش مى جوشید. از زرق و برق دنیا متنفر بود و با شب و تنهایى شب ماءنوس بود. زیاد اشك مى ریخت و بسیار فكر مى كرد. در خلوتها از نفس خود حساب مى كشید و بر گذشته دست ندامت مى سود. لباس كوتاه و زندگى فقیرانه را مى پسندید. در میان ما كه بود مانند یكى از ما بود. اگر چیزى از او مى خواستیم مى پذیرفت و اگر به حضورش مى رفتیم ما را نزدیك خود مى برد و از ما فاصله نمى گرفت . با این همه آنقدر با هیبت بود كه در حضورش جراءت تكلم نداشتیم و آنقدر عظمت داشت كه نمى توانستیم به او خیره شویم . وقتى كه لبخند مى زد دندانهایش مانند یك رشته مروارید آشكار مى شد. اهل دیانت و تقوا را احترام مى كرد و نسبت به بینوایان مهر مى ورزید. نه نیرومند از او بیم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید بود. به خدا سوگند! یك شب به چشم خود دیدم در محراب عبادت ایستاده بود در وقتى كه تاریكى شب همه جا را فرا گرفته بود اشكهایش بر چهره و ریشش ‍ مى غلطید، مانند مار گزیده به خود مى پیچید و مانند مصیبت دیده مى گریست .
مثل این است كه الا ن آوازش را مى شنوم ، او خطابه دنیا مى گفت : اى دنیا متعرض من شده اى و به من رو آورده اى ؟ برو دیگرى را بفریب (یا هرگز فرصتى این چنین تو را نرسد) تو را سه طلاقه كرده ام و رجوعى در كار نیست ، خوشى تو ناچیز و اهمیتت اندك است . آه !آه ! از توشه اندك و سفر دور و مونس كم )).
سخن عدى كه به اینجا رسید، اشك معاویه بى اختیار فروریخت . با آستین خویش اشكهاى خود را خشك كرد و گفت :خدا رحمت كند ابوالحسن را! همین طور بود كه گفتى . اكنون بگو ببینم حالت تو در فراق او چگونه است ؟
((شبیه حالت مادرى كه عزیزش را در دامنش سر بریده باشند)).
آیا هیچ فراموشش مى كنى ؟
((آیا روزگار مى گذارد فراموشش كنم))

[ چهار شنبه 1 شهريور 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 17:51 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1950

داستان شماره 1950

نماز خالصانه

 


بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دو شتر بزرگ آوردند. حضرت به اصحاب فرمود:
آيا در ميان شما كسى هست دو ركعت نماز بخواند كه در آن هيچ گونه فكر دنيا به خود راه ندهد، تا يكى از اين دو شتر را به او بدهم .
اين فرمايش را چند بار تكرار فرمود. كسى از اصحاب پاسخ نداد. اميرالمؤ منين عليه السلام به پا خواست و عرض كرد:
يا رسول الله ! من مى توانم آن دو ركعت نماز را بخوانم .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
بسيار خوب بجاى آور!
اميرالمؤ منين عليه السلام مشغول نماز شد، هنگامى كه سلام نماز را داد جبرئيل نازل شد، عرض كرد:
خداوند مى فرمايد يكى از شترها را به على بده !
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
شرط من اين بود كه هنگام نماز انديشه اى از امور دنيا را به خود راه ندهد. على در تشهد كه نشسته بود فكر كرد كدام يك از شترها را بگيرد.
جبرئيل گفت :
خداوند مى فرمايد:
هدف على اين بود كدام شتر چاقتر است او را بگيرد، بكشد و به فقرا بدهد، انديشه اش براى خدا بود. نه براى خودش بود و نه براى دنيا.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر تشكر از على عليه السلام هر دو شتر را به او داد. خداوند نيز در ضمن آيه اى از آن حضرت قدردانى نموده و فرمود:
((ان فى ذالك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد)) (۱)
سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
هر كس دو ركعت نماز بخواند و در آن انديشه اى از امور دنيا به خود راه ندهد، خداوند از او خشنود شده و گناهانش را مى آمرزد

[ شنبه 30 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:59 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1949

داستان شماره 1949

عشق سوزان

 

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

مرد سياه چهره اى به حضور على عليه السلام رسيد عرض كرد:
يا اميرالمؤ منين من دزدى كرده ام مرا پاك كن ! حدى بر من جارى ساز!
پس از آن كه سه بار اقرار به دزدى كرد، امام عليه السلام چهار انگشت دست راست او را قطع نمود. از محضر على عليه السلام بيرون آمد و به سوى خانه خود رهسپار گرديد با اين كه ضربه سختى خورده بود در بين راه با شور شوق خاص فرياد مى زد:
دستم را اميرالمؤ منين ، پيشواى پرهيزگاران و سفيدرويان ، آن كه رهبر دين و آقاى جانشينان است ، قطع كرد.
مردم از هر طرف اطرافش را گرفته بودند، او همچنان در مدح على سخن مى گفت .
امام حسن و امام حسين از گفتار مرد با خبر شدند آمدند او را مورد محبت قرار دادند، سپس محضر پدر گراميشان رسيدند و عرض كردند:
پدر جان ! ما در بين راه مرد سياه چهره اى كه دستش را بريده بودى ، ديديم تو را مدح مى كرد.
امام عليه السلام دستور داد او را به حضورش آوردند. حضرت به وى عنايت نمود و فرمود:
من دست تو را قطع كردم ، تو مرا مدح و تعريف مى كنى ؟
عرض كرد:
يا اميرالمؤ منين ! عشق با گوشت و پوست و استخوانم آميخته است ، اگر پيكرم را قطعه قطعه كنند، عشق و محبت شما از دلم يك لحظه بيرون نمى رود. شما با اجراى حكم الهى پاكم نمودى .
امام عليه السلام درباره او دعا كرد، آنگاه انگشتان بريده اش را بجايشان گذاشت ، انگشتان پيوند خورد و مانند اول سالم شد.

بحار ج ۴۱، ص ۲۰۲

[ شنبه 29 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:57 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1948

داستان شماره 1948

دعا به اسم اعظم و حفظ كلّ قرآن

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ابوعمره كه معروف به زاذان بوده عجمی و ایرانی بود. وی از یاران مخصوص امیرالمؤمنین علی،‌(ع) گردید. سعد خفاف می‌گوید: شنیدم زاذان با این كه عجمی است، با صدای بسیار خوب و غمگین قرآن می‌خواند، به او گفتم: تو آیات قرآن را خیلی خوب می‌خوانی، از چه كسی آموخته‌ای؟
لبخندی زد و گفت: روزی امام علی،‌(ع) از كنار من عبور كرد، من شعر می‌خواندم و صوت عالی داشتم به گونه‌ای كه آن حضرت از صدای من تعجب كرد و فرمود: ای زاذان چرا قرآن نمی‌خوانی؟ عرض كردم: قرائت قرآن را نمی‌دانم، جز آن مقداری كه در نماز، بر من واجب است. آن حضرت به من نزدیك شد، و در گوشم سخنی فرمود كه نفهمیدم چه بود، پس فرمود: دهانت را باز كن، دهانم را گشودم، آب دهانش را به دهانم مالید، سوگند به خدا، قدمی از حضورش برنداشتم كه در همان دم، دریافتم همه قرآن را به طور كامل حفظ هستم. پس از این جریان، به هیچ كس، نیازی در یادگرفتن قرآن، پیدا نكردم.
سعد می‌گوید: این قصه را برای امام باقر،‌(ع)، نقل كردم، فرمود: زاذان راست می‌گوید، چرا كه امیرالمؤمنین علی برای زاذان، به اسم اعظم خدا، دعا كرد، و چنین دعایی رد خور ندارد

سفینه‌البحار، ج ۱، ص ۵۴۷

[ شنبه 28 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:55 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1947

داستان شماره 1947

اعتراض كوبنده

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

معاویه عده ای از صحابه و تابعین دروغگو را با پول خریده بود تا آنها بر ضد امام علی (ع)، حدیث جعل كنند، مانند ابوهریره، عمروعاص و مغیره بن شعبه از صحابه، و مانند عروه بن زبیر از تابعین.
ابوهریره بعد از شهادت علی (ع) به كوفه آمده بود، و با طرفندهای عجیبی،(با حمایت از قدرت معاویه) مطالبی را كه با شأن علی (ع) نامناسب بود، می بافت و به پیامبر(ص) نسبت می داد، شبها كنار باب الكنده مسجد كوفه می نشست و عده ای را با اراجیف خود منحرف می كرد. شبی یكی از جوانان غیور و آگاه كوفه در جلسه او شركت كرد، پس ‍ از شنیدن گفتار بی اساس او، خطاب به او گفت: تو را به خدا سوگند می دهم آیا شنیده ای كه رسول خدا در مورد علی (ع) این دعا را كرد:
اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه:
خدایا دوست بدار، كسی را كه علی (ع) را دوست بدارد و دشمن بدار كسی را كه علی (ع) را دشمن دارد.
ابوهریره (دید نمی تواند این حدیث روشن و قاطع را رد كند) گفت: اللهم نعم: خدا را گواه می گیرم آری شنیده ام.
جوان غیور گفت: بنابرین، خدا را گواه می گیرم كه تو دشمن علی (ع) را دوست می داری و دوست علی (ع) را دشمن داری (پس مشمول نفرین رسول خداص هستی)، سپس آن جوان بر خاست و با كمال بی اعتنائی آن جلسه را ترك نمود.

داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي

[ شنبه 27 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:53 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1946

داستان شماره 1946

احمد جامى

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

روزى احمد جامى بر بالاى منبر رفت و گف ت : اى مردم هر چه مى خواهيد از من بپرسيد. ناگهام زنى از پشت پرده فرياد زد كه : اى مرد ادعاى بيهوده نكن زيرا خداوند رسوايت خواهد كرد. هيچ كس جز على (عليه السلام) نمى تواند بگويد كه پاسخ تمام سؤ الات را مى داند شيخ احمد گفت : اگر سؤ الى دارى بپرس تا جواب بدهم .
زن گفت : آن مورچه اى كه بر سر راه سليمان نبى آمد، نر بود يا ماده ؟
شيخ گفت : آيا سؤ ال ديگرى نداشتى اين ديگر چه سؤ الى است ؟ من كه در آن زمان نبوده ام كه ببينم نر بوده است يا ماده . زن گفت : نيازى نيست كه تو در آن زمان بوده باشى ، اگر با قرآن آشنايى داشتى جواب را مى دانستى . در قرآن سوره نمل آمده است كه ((قالت نمله )) از اين مشخص مى شود كه مورچه نر بوده است يا ماده . مردم به جهل شيخ و زيركى زن خنديدند.
شيخ گفت : بگو اى زن آيا با اجازه شوهرت در اين جلسه شركت كرده اى يا بدون اجازه او؟ اگر با اجازه آمده اى كه خدا شوهرت را لعن كند و اگر بى اجازه آمده اى خداوند خودت را لعن كند. زن گفت : بگو ببينم آيا ام المؤمنين جناب عايشه با اجازه پيامبر به جنگ امام زمان خود على (عليه السلام ) آمده بود و يا بدون اجازه ؟
پس شيخ بيچاره نتوانست جواب گويد و از منبر به زير آمد و به منزل رفت و چند روزى از غصه رسوايى بيمار شد

الغدير، ج ۱۱، ص ۳۹۵

[ شنبه 26 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:50 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1945

داستان شماره 1945

زبان حال موسيقى حرام

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نقل شده : اميرالمؤمنين على (عليه السلام) ديد مردى ((طنبور)) (كه يك نوع آلت موسيقى داراى دسته دراز و كاسه كوچك است و در مجلس ‍ لهو و عياشى زده مى شود) مى زد، على (عليه السلام) او را از اين كار بازداشت و حتى طنبور او را گرفت و شكست ، سپس او را توبه داد و او توبه كرد.
آنگاه على (عليه السلام) به او فرمود: آيا مى دانى طنبور وقت به صدا درآوردنش چه مى گويد؟
او گفت : ((وصى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) داناتر است )).
على (عليه السلام) فرمود ۶ طنبور هنگام زدنش (در صداى مخصوصش ‍ مى گويد:
ستندم ستندم يا صاحبى
ستدخل جهنم يا ضاربى
((بزودى پشيمان مى شوى ، به زودى پشيمان مى شوى اى صاحب من ، و به زودى داخل دوزخ مى گردى اى زننده تار من )).
به روايتى از پيامبر (صلى الله عليه و آله ) در اين زمينه توجه كنيد كه فرمود: صاحب غناء (موسيقى حرام ) در روز قيامت از قبرش ، كر و لال و گنگ محشور مى شود

المخازن ، ج ۱، ص ۳۲۱ (داستانهاى صاحبدلان ج ۲، ص ۳۳)

[ شنبه 25 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:48 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1944

داستان شماره 1944

رقابت جاهلانه

 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

پس از گذشت دهها سال از عصر جاهليت ، زماني كوفه دچار قحطي گرديد و مردم به مضيقه افتادند. يكي از روزها (غالب ) پدر فرزدق شاعر كه رييس قبيله بني تميم بود براي غذاي خانواده خود شتري كشت و طعام زيادي تهيه كرد، چند ظرف غذا براي افراد قبيله خود فرستاد و يك ظرف هم براي سحيم بن وثيل رييس قبيله بني رياح . سحيم از عمل غالب ، سخت خشمگين شد و آنرا هتك خود پنداشت بهمين جهت ظرف غذا را بزمين ريخت و آورنده غذا را كتك زد و گفت من نيازي بطعام غالب ندارم و اكنون كه او شتري كشته من نيز چنين ميكنم و شتري كشت . بر اثر اينكار بين آن دو رقابت آغاز گرديد فرداي آنروز غالب دو شتر كشت و سحيم نيز دو شتر. روز سوم غالب سه شتر كشت و سحيم هم سه شتر، روز چهارم غالب صد شتر كشت و سحيم كه آن تعداد شتر در اختيار نداشت آنروز حتي يك شتر هم نكشت ولي از اين شكست و عقب نشيني ناراحت شد و آنرا بدل گرفت تا فرصت مناسبي فرا رسد و آن شكست را جبران نمايد.
دوران قحطي سپري شد و وضع مردم كوفه بحال عادي برگشت ، در يكي از روزها كساني از قبيله بني رياح ، به سحيم گفتند تو با عملت ما را دچار ننگ و بدنامي كردي . چرا آنروز همانند غالب صد شتر نكشتي ما حاضر بوديم بجاي هر يك شتر به شما دو شتر بدهيم . ما عذر آورد كه آنروز شترهاي من در بيابانها پراكنده بودند و صد شتر در دسترس نداشتم . سپس يك روز سيصد شتر كشت و در اختيار عموم قرار داد و اعلام نمود تمام مردم و همه خانواده ها ميتوانند رايگان از گوشت شترها استفاده كنند و هر قدر ميخواهند ببرند و براي خود غذا تهيه نمايند.
اين قضيه در زمان حكومت علي عليه السلام اتفاق افتاد و درباره حليت گوشت شترها استفاء شد. آنحضرت به حرمت آنها حكم داد و فرمود اين شترها را براي تاءمين غذا و رفع نياز مردم نكشته اند بلكه مقصود از اينكار تنها مفاخره و مباهاه بوده است . بر اثر اين حكم شرعي ، مردم مسلمان از بردن و خوردن آن گوشتها خودداري كردند، لاشه شترها را در مركز زباله شهر كوفه انداختند و طعمه سگها، عقابها، كركسها و ديگر پرندگان وحشي شد

[ شنبه 24 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:45 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1943

داستان شماره 1943


فرزند عمر و مدح على (ع )

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبيدالله بن عمر يك سردار ايرانى را كشته ، و عثمان بن عفان از اجراى حد الهى در مورد او سر باز زده بود، از اين جهت وى در زمان خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام ) از عدالت وى ترسيد و به معاويه ! پيوست !
معاويه از آمدن فرزند خليفه ثانى خيلى خوشحال گشت ، و از او خواست در بالاى منبر مردم را بر ضد على شورانيده و چنين قلمداد كند كه او عثمان را كشته است ، و هر چه مى تواند از فحش و ناسزاگويى و… در مورد على كوتاه نيايد.
عبيدالله پس از سخنرانى مفصل كوچكترين سخنى در مورد اميرالمؤمنين (عليه السلام ) نگفت ، چون معاويه از وى پرسيد كه چرا به على (عليه السلام ) بد نگفتى ؟ جواب داد: معاويه ! چگونه على را متهم به قتل عثمان كنم كه او كوچكترين دخالتى در اين امر نداشت ؟ و چگونه بر وى بد بگويم كه او بدى نداشته ، و دچار دروغ گردم ؟ آنگاه اشعارى در مدح على (عليه السلام ) و بى تقصيرى او، و خيانت و حقه بازى معاويه سرود.(۱)
و نظير اين جريان در مورد برادر اميرالمؤمنين ((عقيل )) پيش آمد: او چون از على (عليه السلام ) درخواست بذل و بخشش از بيت المال مسلمين نمود، حضرت با مفتول داغ او را جواب گفت و با اين عمل خود نشان داد كه خيانت به بيت المال نتيجه اش ندامت ابدى ، و گرفتارى به آتش سوزان است .
عقيل چون از عطاهاى بى جاى على ماءيوس شد وارد شام گرديد، و معاويه از او به گرمى استقبال نمود، و در يك قلم صد هزار درهم به وى بخشيد! و از او خواست درباره اصحاب على و معاويه تعريف كند، او در سخنرانى خود گفت :
اى معاويه ! هنگامى كه به حضور على (عليه السلام ) رسيدم ، ديدم محضر او همانند محضر رسول خدا است ، مردم به نماز و روزه و عبادت و خودسازى مشغولند، و او در جايگاه پيامبر قرار گرفته است …
اما اينك مى بينم كه منافقين دور تو را گرفته اند، همان افرادى كه با پيامبر جنگيدند، و بارها خواستند آن حضرت را ترور كنند


۱
-شرح نهج البلاغه ج ۳ ص ۶۱ و۶۲ و ۱۰۰ و ۱۰۱٫

[ شنبه 23 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:42 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1942
[ شنبه 22 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:39 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1941

داستان شماره 1941

مرد ناشناس

 


 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زن بيچاره ، مشك آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى رفت . مردى ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشيد. كودكان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. كودكان معصوم ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش ‍ گرفته است . مرد ناشناس مشك را به زمين گذاشت و از زن پرسيد:((خوب معلوم است كه مردى ندارى كه خودت آبكشى مى كنى ، چطور شده كه بى كس مانده اى ؟)).
شوهرم سرباز بود. على بن ابيطالب او را به يكى از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد. اكنون منم و چند طفل خردسال .
مرد ناشناس بيش از اين حرفى نزد. سر را به زير انداخت و خداحافظى كرد و رفت ، ولى در آن روز آنى از فكر آن زن و بچه هايش بيرون نمى رفت . شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود،زنبيلى برداشت و مقدارى آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ريخت و يكسره به طرف خانه ديروزى رفت و در زد.
كيستى ؟
((همان بنده خداى ديروزى هستم كه مشك آب را آوردم ، حالا مقدارى غذا براى بچه ها آورده ام )).
خدازتوراضى شودوبين ما و على بن ابيطالب هم خدا خودش حكم كند!
((در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد، بعد گفت :((دلم مى خواهد ثوابى كرده باشم ، اگر اجازه بدهى ، خمير كردن و پختن نان ، يا نگهدارى اطفال را من به عهده بگيرم )).
بسيار خوب ! ولى من بهتر مى توانم خمير كنم و نان بپزم ، تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم .
زن رفت دنبال خمير كردن . مرد ناشناس فورا مقدارى گوشت كه خود آورده بود كباب كرد و با خرما، با دست خود به بچه ها خورانيد. به دهان هركدام كه لقمه اى مى گذاشت مى گفت :((فرزندم ! على بن ابيطالب را حلال كن ، اگر در كار شما كوتاهى كرده است )).
خمير آماده شد. زن صدا زد: بنده خدا همان تنور را آتش كن .
مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد. شعله هاى آتش زبانه كشيد و چهره خويش را نزديك آتش آورد و با خود مى گفت :((حرارت آتش را بچش ، اين است كيفر آن كس كه در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهى مى كند)).
در همين حال بود كه زنى از همسايگان به آن خانه سر كشيد و مرد ناشناس ‍ را شناخت ، به زن صاحب خانه گفت :((واى به حالت ! اين مرد را كه كمك گرفته اى نمى شناسى ؟! اين اميرالمؤمنين على بن ابيطالب است )).
زن بيچاره جلو آمد و گفت :((اى هزار خجلت و شرمسارى از براى من ، من از تو معذرت مى خواهم .))
((نه ، من از تو معذرت مى خواهم كه در كار تو كوتاهى كردم ))

بحارالانوار، ج ۷ (باب ۱۰۳) ص ۵۹۷

[ شنبه 21 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:35 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1940
[ دو شنبه 20 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 20:25 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1939

داستان شماره 1939

دو پدر امت

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

هنگاميكه ابن ملجم شمشير بر فرق اميرالمو منين عليه السلام زد آنحضرت را بخانه آوردند. مردم برگرد خانه علي عليه السلام جمع شدند تا تكليف ابن ملجم تعيين شود و او را بكشتند. امام حسن عليه السلام آمد و فرمود: پدرم دستور داده متفرق شويد و بمنازل خود برگرديد فعلا ابن ملجم را بحال خود ميگذاريم تا اگر پدرم بهبودي يافت خودش هر چه خواست با او معامله كند.
همه مردم رفتند مگر اصبغ بن نباته . پس از مختصر زماني حضرت مجتبي آمد ديد اصبغ بن نباته هنوز ايستاده فرمود چرا نميروي مگر پيغام پدر مرا نشنيدي ؟ عرضكرد شنيدم ولي نميروم مگر اينكه ايشان را ببينم و حديثي از مولايم بشنوم .
امام حسن عليه السلام داخل شد و جريان را عرضكرد و براي اصبغ اجازه گرفت .
اصبغ وارد شد، گفت ديدم علي عليه السلام دستمال زرد رنگي بر سر بسته ولي رنگ صورتش از آن پارچه زردتر است بمن فرمود مگر نشنيدي پيغام مرا؟ گفتم شنيدم ولي خواستم حديثي از شما بشنوم فرمود بشنو كه ديگر بعد از اين از من نخواهي شنيد فرمود اي اصبغ همينطور كه تو بر بالين من آمدي روزي من ببالين پيغمبر رفتم بمن دستور داد كه بمسجد برو و مردم را عموما دعوت كن آنگاه يك پله پايين تر از فراز منبر بالا برو و بگو هر كس والدين خود را ترك كند و عاق شود و هر كس از مولا و آقاي خود بگريزد و هر شخصيكه مزدور خود راستم كند و اجرت او را ندهد خداوند او را لعنت كند.
من بدستور آنحضرت عمل كردم همينكه از منبر بزير آمدم مردي از انتهاي مسجد گفت يا علي سخني گفتي ولي تفسير ننمودي من خدمت پيغمبر آمدم و گفته آنمرد را بعرض رساندم .
اصبغ گفت در اين هنگام علي عليه السلام دست مرا گرفت و پيش خود كشانيد و يك انگشت مرا در ميان دست نهاد، فرمود همينطور پيغمبر(ص ) انگشت مرا در ميان دست خود گرفت و فرمود:
يا علي الاواني و انت ابوا هذه الامه فمن عقنا فلعنه الله عليه الاواني و انت موليا هذه الامه فعلي من ابق عنا لعنه الله الاواني و انت اجير اهذه الامه فمن ظلمنا اجرتنا فلعنه الله عليه ثم قال آمين
اي علي من و تو دو پدر اين امتيم هر كس ما را ترك كند و بيازارد بر او باد لعنت خدا و نيز من و تو دو آقاي اين امتيم هر كس از ما بگريزد بر او باد لعنت خدا و هم من و تو دو مزدور و اجير آنهاييم هر كس پاداش ما را ندهد مورد لعنت خدا واقع شود سپس پيغمبر(ص ) گفت آمين

[ دو شنبه 19 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 20:23 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1938

داستان شماره 1938

تولد على (ع )

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

على (عليه السلام ) اولين هاشمى است كه پدر و مادرش هاشمى بودند (فاطمه بنت اسد بن هاشم و ابوطالب ابن عبدالمطلب بن هاشم ) حضرت امير در روز جمعه ۱۳ رجب ده سال قبل از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و ۲۳ سال پيش از هجرت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در شهر مكه و در خانه خدا به دنيا آمد. ابن قعنب مى گويد: با عباس ‍ بن عبدالمطلب و گروهى ديگر روياروى خانه ى خدا نشسته بوديم فاطمه بنت اسد به سوى خانه ى خدا آمد و ايستاد و گفت : خداوندا به تو پيامبرانت و كتابهايشان ايمان دارم . گفتار ابراهيم (عليه السلام ) جد خود را راستين مى دانم همانگونه اين خانه را به فرمان تو بنا نهاد… تو را به او، و به اين كودك كه با خود در شكم دارم ، سوگند مى دهم كه زادنش را بر من آسان كن در همين هنگام به چشم خويش همه ما ديديم كه ديوار خانه ى خدا از هم شكافت و آن گرامى بانو پا به درون آن گذارد و ديوار دوباره به هم آمد ما هم شتابناك برخاستيم تا در خانه را باز كنيم اما هر چه كرديم باز نشد… و دانستيم كه اين حكمت خداوندى است . سپس ‍ فاطمه بنت اسد بعد از چهار روز با كودك خود از خانه كعبه بيرون آمد. طبق پاره اى از روايات ابوطالب در هنگام ولادت حضرت على (عليه السلام ) در مكه حضور نداشت ، آنگاه كه ابوطالب آمد، فرزند را از مادر گرفت و به همراه فاطمه به سمت خانه كعبه رفت و از خداى كعبه خواست كه نام او را هم خود معين كند و شعرى در پى درخواستش ‍ خواند: اى پروردگار شبهاى تيره و تاريك ، اى پروردگار ماه نورانى و درخشان ، به امر خود براى ما بيان كن ، كه چه سزاوار او مى بينى درباره اين فرزند و او فكر مى كرد نام فرزند خود را چه بگذارد ورقه سبزى از آسمان فرود آمد كه روى آن نوشته شده بود:

خصصتما من ولد الزكى
الطاهر المطهر المرضى
واسمه من شامخ على
على اشتق من العلى

يعنى : شما زن و شوهر را به وجود فرزندى پاك و مفتخر ساختيم . فرزندى كه پاكيزه و برگزيده و مورد پسند خداست . نام او را به سبب عظمتش على گذاشتيم . نام على از نام خداى على اعلى مشتق است

قصص الانبياء
امام علی (علیه‌ السلام):
سعادت هرگز با سستی و تنبلی به دست نمی‌آید.
غررالحکم و دررالکلم، ص ۱۹۷
میلاد مرتضی اسدالله حیدر است
جشن ولادت علی(ع) آن میر صفدر است
زوجی برای فاطمه حق آفریده است
این زادروز همسر زهرای اطهر است
با کوردل بگو، که بجز شیر حق علی (ع)
جای ولادتش حرم خاص داور است؟

[ دو شنبه 18 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 20:21 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1937

داستان شماره 1937

داستانی شگفت

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امیرالمومنین علیه السلام به وشاء فرمود: به محلتان برو! زن و مردی را بر در مسجد می بینی با هم نزاع می كنند آنان را به نزد من بیاور، وشاء می گوید بر در مسجد رفتم دیدم زن و مردی با هم مخاصمه می كنند، نزدیك رفتم و به آنان گفتم امیرالمومنین شما را می طلبد، پس همگی به نزد آن حضرت رفتیم . علی علیه السلام به جوان فرمود: با این زن چكار داری؟
جوان : یا امیرالمومنین ! من این زن را با پرداخت مهریه ای به عقد خود در آوردم و چون خواستم به او نزدیك شوم ، خون دید و من در كار خود حیران شدم . امیرالمومنین علیه السلام به جوان فرمود: این زن بر تو حرام است و تو هرگز شوهر او نخواهی شد. مردم از شنیدن این سخن در اضطراب و متعجب شدند. علی علیه السلام به زن فرمود: مرا می شناسی؟
زن : نامتان را شنیده ، ولی تاكنون شما را ندیده بودم . علی علیه السلام تو فلان زن دختر فلان و از نوادگان فلان نیستی؟ زن : آری ، بخدا سوگند. حضرت امیر: آیا به فلان مرد، فرزند فلان در پنهانی بطور عقد غیر دائم ، ازدواج نكردی و پس از چندی پسر زاییدی و چون از عشیره و بستگانت بیم داشتی طفل را در آغوش كشیده و شبانه از منزل بیرون شدی و در محل خلوتی فرزند را بر زمین گذارده و در برابرش ایستاده و عشق و علاقه ات نسبت به او در هیجان بود،دوباره برگشتی و فرزند را بغل كردی و باز به زمین گذاردی و طفل ، گریه می كرد و تو ترس رسوایی داشتی ، سگهای ولگرد اطرافت را گرفته و تو با تشویش و ناراحتی می رفتی و بر می گشتی ، تا این كه سگی بالای سر پسرت آمد و او را گاز گرفت و تو بخاطر شدت علاقه ای كه به فرزند داشتی سنگی به طرف سگ انداخته سر فرزندت را شكستی ، كودك صیحه زد و تو می ترسیدی صبح شود و رازت فاش گردد، پس برگشتی و اضطراب خاطر و تشویش فراوان داشتی ، در این هنگام دست به دعا برداشته و گفتی : بار خدایا! ای نگهدارنده ودیعه ها. زن گفت : بله ، بخدا سوگند همین بود تمام سرگذشت من و من از گفتار شما بسی در شگفتم . پس امیرالمومنین علیه السلام رو به جوان كرد و فرمود: پیشانیت را باز كن ، و چون باز كرد آن حضرت جای شكستگی پیشانی جوان را به زن نشان داد و به او فرمود: این جوان پسر توست و خداوند با نشان دادن آن علامت به او نگذاشت به تو نزدیك گردد؛ و همان گونه از خدا خواسته بودی فرزندت را حفظ كند، او را برایت نگهداشت ، پس شكر و سپاس ‍ خدای را به جای بیاور.

قضاوتهاي اميرالمومنين علي(ع) / محمد تقي تستري

[ دو شنبه 17 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 20:19 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1936

داستان شماره 1936

 

سگ، دشمن حضرت على (عليه السلام) را پاره كرد

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از ابى هريره منقول است كه صبح با رسول اكرم صلى‏الله عليه و آله نماز خوانديم حضرت رو به اصحاب كرده بود صحبت مى‏فرمودند، كه مردى از انصار رسيد، گفت: يا رسول الله گذار من بر در خانه فلان شخص افتاد كه سگى دارد سر راه من گرفته جامه مرا پاره كرده و ساق مرا مجروح ساخته مرا از نماز صبح محروم كرد.
روز ديگر شخص ديگر آمد و به همان طريق شكوه كرد از آن سگ كه جامه مرا پاره كرده و ساق مرا مجروح كرده و به نماز نرسيدم و ناراحت شدم.
حضرت رسول صلى‏الله عليه و آله برخاسته متوجه منزل آن شخص شد، فرمود: سگ عقور را بايد كشت چون به در خانه رسيد در را بكوفت، صاحب خانه بيرون آمد گفت: يا رسول الله چه چيز شما را به خانه من آورده و حال آنكه من بر دين شما نيستم اگر كارى با من بود دستور مى‏داديد من مى‏آمدم من چه شخصى هستم كه شما منزل من بياييد.
حضرت فرمود شما سگى درنده داريد و هر روز يكى را مجروح مى‏سازد او را بياوريد من او را به قتل برسانم آن مرد به خانه دويد ريسمانى در گردن سگ كرده كشان كشان بيرون آورد چون چشم آن سگ به رسول الله صلى‏الله عليه و آله افتاد به قدرت الهى به زبان آمد و گفت: السلام عليك يا رسول الله، چه چيز شما را به اينجا آورده و سبب قتل من چيست؟ حضرت فرمودند: ديروز فلانى را، امروز فلانى را جامه دريده، پاهاى ايشان را مجروح نموده‏ايد و از نماز ساخته‏ايد.
آن سگ به زبان فصيح گفت: يا رسول الله مرا كار به مومنان نيست و اين شخص از جمله منافقان و دشمنان امير المومنين هستند چون به خانه خود مى‏روند پسر عم تو را ناسزا مى‏گويند و سب مى‏كنند و اگر آنها چنين نبودند معترض نمى‏شدم لكن آنها را به قدر امكان ايذا مى‏كنم.
چون رسول خدا صلى‏الله عليه و آله اين كلمات را از آن حيوان شنيد به صاحب سگ سفارش نمود با محبت رفتار نمايد.
حضرت حركت كرد و خواست كه برگردد آن مرد بدست پاى حضرت افتاد و گفت: يا رسول الله سگ من شهادت به رسالت تو داده باشد من كمتر از سگ باشم كه به شما ايمان نياورم يا رسول خدا دست مبارك را به من بدهيد تا مسلمان شوم دست حضرت را گرفت و شهادتين را به زبان جارى كرد و گفت: اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان على ولى الله و جميع آنهايى كه در خانه بودند همگى مسلمان شدند.
يك حيوان درنده دشمنان على بن ابى طالب را پاره مى‏كند و دوستان آن بزرگوار را اذيت نمى‏كند.

حديقه الشيعه ص ۴۰۵

ما كه در زبان مى‏گوييم يا امير المومنين ما شيعه و دوستان شما هستيم اما كردار ما يا رفتار ما و يا عملكرد ما و يا قول و مطابق با روش آن بزرگوار نباشد و ما را به عنوان يك نفر شيعه نپذيرد روز قيامت تكليف ما چه مى‏شود بايد فكرى كرد اگر در زندگى اشتباهاتى بوده باشد تجديد نظر كند و كارى كند بعد از مردن على (عليه السلام) قبول فرمايد كه ما شيعه هستيم نه تنها اين باشد بلكه با اخلاق ديگران را هم هدايت كنيم (شايد اين داستان از نظر بعضي از كاربران گرامي باور كردني نباشد.اما در تاريخ اسلام از اين نمونه ها بسيار است..صحبت پيامبر با سوسمار،امام رضا با اهو،اشاره امام رضا به شير نقاشي شدي پرده و زنده شدن آن….و نيز
ابى هريره در بعضي جا مجبور ميشود كه فضايل امام را بگويد )

[ دو شنبه 16 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 20:17 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1935

داستان شماره 1935

اهميت قرآن

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى خواست گروهى را به جهاد بفرستد، خواست از بين آنان شخصى را امير لشكر قرار دهد، از يكايك آنان پرسيد: كه از قرآن چقدر مى دانيد؟
هر كدام مقدارى را گفتند: تا نوبت به جوانى كه از همه كم سن و سال تر بود رسيد. گفت : اى رسول خدا من سوره بقره را مى دانم . حضرت فرمود: تو را امير لشكر قرار دادم .
گفتند: يا رسول الله صلى الله عليه و آله ، اين جوان را بر ما، پير مردها، امير مى كنى ؟ حضرت فرمود: ((معه سوره البقره )) او سوره بقره را مى داند و شما نمى دانيد.(۱)
و جاى بسى تعجب است ، كه اگر جوانى سوره اى از قرآن را بداند و پيران آن را ندانند، استحقاق فرماندهى بر آنان را پيدا مى كند! اما اگر جوانمردى چون على (عليه السلام ) همه علم قرآن و تورات و انجيل و زبور را داشته باشد و به فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ((انا مدينه العلم و على بابها)). چنين شخصى را به جرم اين كه جوان است ، از حق مسلم و خدادادى اش محروم كنند! و زير بار امامتش نروند

تفسير ابوالفتوح رازى ، ج ۱، ص ۵۲

[ دو شنبه 15 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 20:15 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1934

داستان شماره 1934

پرنده اى كه دندان دارد

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) فرمودند:
يكى از عجائب مصنوعات و مخلوقات الهى خفاش است و خلقت او از همه پرندگان عجيب تر است. همه چيزش برخلاف پرندگان است، زيرا تمام پرندگان به توسط بال پرواز مى كنند و اين حيوان بدون پر پرواز مى كند.
حضرت امير (عليه السلام) مى فرمايد: خداوند پر و بال او را از گوشت بدنش  قرار داده و به روى چهار دست و پا راه مى رود؛ ديگر از عجائب خلقت او اين است كه تمام طيور تخم مى گذارند و اين حيوان مثل چهارپايان مى زايد آن هم از سه الى هفت بچه مى گذارد.
دميرى در حيوة الحيوان مى نويسد: اين حيوان مثل زنها حيض مى شود و پاك مى شود و خنده مى كند مثل انسان و بچه خود را شير مى دهد و او را باخودش به هوا مى برد و با جفت خود در هوا جمع مى شود.
ديگر از عجائب خلقتش اين است كه اين حيوان هم گوش دارد و هم منقار و هم دندان و تمام حيوانات با اين خفاش دشمنند. هركدام كه گوشت خوارند او را مى خورند و هركدام كه گوشت خوار نيستند او را مى كشند، لذا شب بيرون مى آيد و به طلب رزق و روزى مى رود و غذاى اين حيوان مگس و پشه است. اينكه مردم مى گويند باد مى خورد غلط است زيرا كه خداوند براى او دندان قرار داده است.

قصص الله يا داستان هايى از خدا

مؤلف: شهيد احمد ميرخلف زاده و قاسم ميرخلف زاده
 

[ دو شنبه 14 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 20:13 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1933

داستان شماره 1933

 

آب دادن اميرالمؤ منين عليه السلام به علامه امينى از حوض كوثر

 


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبداللّه چايچى از قول مرحوم حجة الاسلام دكتر محمّد هادى امينى فرزند علاّمه امينى رحمه الله نقل مى كند: وقتى پدرم را دفن كرديم مرحوم علاّمه بحرالعلوم آمد و به من تسليت گفت و معانقه نمود. سپس فرمود: ((من در اين فكر بودم ببينم مولا اميرالمؤ منين عليه السلام چه مرحمتى در مقابل زحمات و خدمات مرحوم امينى مى نمايند. در عالم خواب ديدم : حوضى است آقا اميرالمؤ منان عليه السلام بر لب آن ايستاده اند. افراد مى آيند و مولا از آن حوض آب به آنها مى دهند. گفتند: اين حوض كوثر است . در اين حال آقاى امينى به نزديك حوض رسيد ت ظرف را گذاشتند، آستينها را بالا زده و دستان مباركشان را پر از آب كردند و به علامه آب خورانيدند و خطاب به او فرمودند: بَيّضَ اللّه وَجهك كما بَيَّضت وجهى (پروردگار رو سفيد كند تو را كما اينكه مرا رو سفيد كرد)). مولا در اين عبارت دو حقيقت را بيان كردند. علامه نسبت به حضرات معصومين عليهم السلام بسيار ادب داشت . وقتى وارد حرم مطّهر حضرت امير عليه السلام مى شد از پايين به بالاى سر نمى رفت . روبروى حضرت مى ايستاد و گريه شديدى مى نمود. خود ايشان به من فرمودند: ((از آن وقتى كه در نجف هستم از سمت بالاى سر حرم نرفته ام .)) از پايين وارد شده و از همان سمت خارج مى شدند

((اِنّما يَخشى اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ))

همانا تنها مردمان عالِم خداترسند


احياگر حماسه غدير: ص ۶۰

[ دو شنبه 13 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 20:11 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1932

داستان شماره 1932

 

شيرينى عسل

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

يك روز آقا رئيس اسلام ، خاتم الانبياء، محمّد مصطفى (ص )، با آقا اميرالمؤ منين على (ع )، در ميان نخلستانها نشسته بودند. كه يك وقت سر و كله زنبورِ عسلى ظاهر شد، و شروع كرد، دور پيغمبر اكرم (ص ) چرخيدن .
پيغمبر (ص ) فرمود:
يا على ! مى دانى اين زنبور چه مى گويد.
حضرت على (ع ) فرمود: خير.
آقا رسول اكرم (ص ) فرمودند:
اين زنبور امروز ما را مهمانى كرده و مى گويد: يك مقدار عسل در فلان محل گذاشته ام ، آقا اميرالمؤ منين (ع ) را بفرستيد، تا آن را از آن محل بياورد.
آقا اميرالمؤ منين على (ع ) بلند شدند و آن عسل را از آن محل آوردند.
حضرت رسول خدا(ص ) فرمود:
اى زنبور، غذاى شما كه از شكوفه گل تلخ است . به چه علّتى آن شكوفه به عسل شيرين تبديل مى شود؟
زنبور گفت : يا رسول اللّه ، شيرينى اين عسل ، از بركت ذكر وجود مقدّس  شما، و (آل ) شماست ، چون هر وقت ، مقدارى از شكوفه استفاده مى كنيم ، همان لحظه به ما الهام مى شود كه سه بار بر شما صلوات بفرستيم .
وقتى كه مى گوئيم : اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد به بركت صلوات بر شما، عسل ما شيرين مى شود

داستانهايى از صلوات بر محمد و آل محمد (ص ): ص ۲۱

[ دو شنبه 12 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 20:9 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1931

داستان شماره 1931

 

مادر شيطانها (صدقه)

 


 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سيد نعمت الله جزايري در كتابش نقل مي كند : كه در يك سال قحطي شد ، در همان وقت واعظي در مسجد بالاي منبر مي گفت : كسي كه بخواهد صدقه بدهد ، هفتاد شيطان ، به دستش مي چسبند و نمي گذارند كه صدقه بدهد .
مو مني اين سخن را شنيد و با تعجب به دوستانش گفت : صدقه دادن كه اين حرفها را ندارد ، من اكنون مقداري گندم در خانه دارم ، مي روم آنرا به مسجد آورده و بين فقراء تقسيم مي كنم .
با اين نيت از جا حركت كرد و به منزل خود رفت . وقتي همسرش از قصد او آگاه شد شروع كرد به سرزنش او ، كه در اين سال قحطي رعايت زن و بچه خود را نمي كني ؟ شايد قحطي طولاني شد ، آن وقت ما از گرسنگي بميريم و . . . خلاصه بقدري او را ملامت و وسوسه كرد تا سرانجام مرد مو من دست خالي به مسجد برگشت .
از او پرسيدند چه شد ؟ ديدي هفتاد شيطان به دستت چسبيدند و نگذاشتند .
مرد مو من گفت : من شيطانها را نديدم ولي مادرشان را ديدم كه نگذاشت اين عمل خير را انجام بدهم(۱)
پيامبر فرمود يا علي آيا مي داني كه صدقه از ميان دستهاي مو من خارج نمي شود مگر اينكه هفتاد شيطان به طريق مختلف او را وسوسه مي كنند، تا صدقه ندهد.

وسايل الشيعه ۶/۲۵۷

1- ابليس نامه ص ۶۰- انوار نعمانيه ۳/۹۶

[ دو شنبه 11 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 19:45 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1930

داستان شماره 1930

 

احترام ميهمان

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت امام حسن عسكري عليه السلام فرمود: دو نفر كه يكي پدر و ديگري پسر او بود به عنوان مهماني به خانه علي عليه السلام آمدند حضرت از جاي خويش براي آنها حركت كرد ايشان را در بالاي مجلس نشانيد و خود در مقابل آنها نشست ، آنگاه دستور داد غذا بياورند پس از صرف خوراك قنبر طشت و آفتابه و حوله آورد خواست دست پدر را بشويد علي عليه السلام از جا بلند شد و آفتابه را از دست قنبر گرفت تا دست پدر را بشويد ولي آن مرد خويش را به خاك افكنده عرض كرد يا علي تو مي خواهي آب بر دست من بريزي خداوند مرا بدان حال ببيند؟ فرمود: بنشين خدا مي بيند ترا در حاليكه يكي از برادرانت كه با تو فرقي ندارد مشغول خدمت تو است . نشست علي عليه السلام فرمود: قسم مي دهم به حق بزرگي كه بر گردنت دارم طوري . آرام و آسوده بنشين چنانكه اگر قنبر بر دستت آب مي ريخت آسوده بودي .
هنگاميكه دست او را شست آفتابه را به محمد بن حنفيه داد فرمود: اگر اين پسر تنها آمده بود دست او را مي شستم ولكن خداوند دوست ندارد بين پدر و پسريكه در يك محل و مجلس هستند تسويه باشد اكنون پدر دست پدر را شست تو هم پسر جان دست پسر را بشوي محمد بن حنفيه دست او را شستشو داد. امام حسن عسكري عليه السلام فرمود: هر كس علي عليه السلام را پيروي كند در اين كار شيعه حقيقي خواهد بود

داستانها و پندها نوشته مصطفي زماني وجداني

[ دو شنبه 10 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:50 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1929

داستان شماره 1929

 

جانشین به حق

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در كتاب كشف الغمه از حضرت سيدالشهداء عليه السلام مروي است كه فرمود : چون جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله از دنيا رحلت فرمود ، پدرم اميرالمو منين علي عليه السلام آواز داد و ندا كرد كه هر كس نزد پيغمبر امانتي يا وعده اي يا ديني بوده باشد بيايد از من بگيرد ، پس هر كس كه طلبكار بود يا وعده اي از حضرت رسول صلي الله عليه و آله داشت مي آمد و پدرم دست به زير مصلاي خود برده به قدر طلب و وعده هر شخصي ميداد .
اين خبر به مرو رسيد رفت و به ابوبكر گفت : اگر تو ضامن وعده ها و ديون رسول خدا صلي الله عليه و آله شوي چنانكه علي بن ابيطالب عليه السلام پس از زير سجاده خود مي يابي ، آنچه علي مي يابد . پس ابوبكر نيز ندا در داد و اين خبر را به حضرت علي عليه السلام عرض كردند ، حضرت فرمود : زود باش كه پشيمان مي شود روز ديگر ابوبكر با اصحاب خود نشسته بود كه اعرابي آمد و گفت وصي رسول خدا صلي الله عليه و آله كيست ؟
ابوبكر را نشان دادند اعرابي رو به ابوبكر كرده گفت : حضرت رسول صلي الله عليه و آله باري من هشتاد ناقه سرخ موي و سياه چشم و بلند كوهان وعده كرده است ، اكنون چون تو در جاي آن حضرت نشسته اي از تو مطالبه مي كنم ، ابوبكر رو به عمر كرد و گفت اكنون علاج ادعاي اعرابي را بكن ، عمر گفت : شاهد بخواه كه وعده حضرت رسول صلي الله عليه و آله را اثبات كند ، ابوبكر شاهد خواست اعرابي گفت : آيا لياقت داشت كه شخصي مثل من از شخصي مانند آن بزرگوار شاهد و گواه گرفته باشم ؟ به احتمال آن كه العياذ بالله آن بزرگوار انكار وعده خود خواهد كرد ، پس به من معلوم شد كه تو وصي و جانشين آن حضرت نيستي .
سلمان كه در آن جا حاضر بود برخاسته و گفت : اي اعرابي بيا تا تو را نزد وصي و خليفه بر حق پيغمبر صلي الله عليه و آله ببرم پس سلمان اعرابي را به خدمت اميرالمو منين عليه السلام آورد ، اعرابي متوجه آن جناب شد عرض كرده اي شخص بزرگوار تو خليفه بر حق حضرت رسول ، حضرت امير عليه السلام هستي ؟ فرمود : بلي ! چه مطلب داري عرض كرد : هشتاد ناقه سرخ موي و سياه چشم و بلند كوهان از تو ميخواهم كه وعده رسول خداست كه به من داده است حضرت فرمود كه : آيا تو و تمام اهل خته تو همگي اسلام آورده ايد؟ اعرابي چون اين كلام را از آن حضرت شنيد دويد و دست مبارك آن حضرت را بوسيد و گفت شهادت ميدهم كه تو وصي حضرت رسول صلي الله عليه و آله هستي ، زيرا حضرت رسول صلي الله عليه و آله اين هشتاد ناقه را به شرط اسلام آوردن من و اهل خانه من به من وعده فرموده بود . الحال الحمدلله همه ما اسلام آورده ايم پس اميرالمو منين علي عليه السلام به امام حسن عليه السلام فرمود كه : با سلمان و اين اعرابي به فلان وادي برو و ندا كن كه يا صالح چمن جواب دهد بگو كه اميرالمو منين عليه السلام به تو سلام مي رساند ، و مي گويد : آن هشتاد ناقه حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله را كه براي اين اعرابي مقرر فرموده بود حاضر كن .
پس چون ايشان به آن وادي آمدند و امام حسن عليه السلام ندا كرد جواب آمد كه لبيك يا بن رسول الله پس امام حسن عليه السلام اداي رسالت نمود جواب آمد سمعا و طاعتا زماني نگذشت كه زمين منشق شد و زمام ناقه اي بيرون آمد امام حسن عليه السلام آن را گرفته به دست اعرابي داد ، و فرمود : بكش ، اعربي زمام را كشيد و هشتاد ناقه به همان صفتها كه مي خواست بيرون آمد . اعرابي به آواز بلند گفت : (( من مثلك يا اميرالمو منين من مثلك يا اميرالمو منين )) پس به آن حضرت ثناي بسيار گفته روانه منزل خود گرديد در حاليكه شاد و مسرور بود.

كشكول النور: ج ۱، ص ۱۷، به نقل از كشف الغمه

[ دو شنبه 9 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:48 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1928

داستان شماره 1928

 

سفره افطار

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ام كلثوم دختر اميرالمؤمنين (عليه السلام ) مى گويد:
در شب نوزدهم ماه رمضان دو قرص نان جو، يك كاسه شير و مقدارى نمك در يك ظرف براى افطار خدمت پدرم آوردم . وقتى نمازش را به اتمام رساند، براى افطار آماده شد.
هنگامى كه نگاهش به غذا افتاد به فكر فرو رفت . آنگاه سرش را تكان داد و با صداى بلند گريست و فرمود:
– عزيزم ! براى افطار پدرت دو نوع خورش (شير و نمك )، آن هم در يك ظرف آماده ساخته اى ؟
تو با اين عمل مى خواهى فرداى قيامت براى حساب در محضر خداوند بيشتر بايستم ؟
من تصميم دارم هميشه دنباله رو برادر و پسر عمويم رسول خدا صلى الله عليه و آله باشم .
هرگز براى آن حضرت دو نوع خورش در يك ظرف آورده نشد تا آنكه چشم از جهان فرو بست .
دخترم عزيزم ! هر كس در دنيا خوردنيها، نوشيدنيها و لباسهايش از راه حلال و پاك تهيه گردد، روز قيامت در دادگاه الهى بيشتر خواهد ايستاد و چنانچه از راه حرام باشد علاوه بر بيشتر ايستادن عذاب هم خواهد داشت زيرا كه در حلال اين دنيا حساب و در حرام آن عذاب است

-بحار: ج ۴۲، ص ۲۷۶؛ نقل از داستانهاى بحارالانوار، ج ۲، ص ۴۵

[ دو شنبه 8 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:46 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1927

داستان شماره 1927

جوانمردى امام على (ع )

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اين ابى الحديد گويد: در جنگ صفين هنگامى كه سپاه معاويه شريعه فرات را محاصره كردند و راه آب را بر آن حضرت بستند و سران شام به معاويه گفتند: بگذار همه از تشنگى بميرند چنانكه عثمان را تشنه كشتند، على (عليه السلام ) و يارانش از آنان خواستندكه راه آب را باز كنند، سپاه معاويه گفتند: نه ، به خدا سوگندتو را قطره اى نمى دهيم تا از تشنگى بميرى چنانكه عثمان لب تشنه جان سپرد. حضرت چون ديد ناگزير همه از تشنگى خواهند مرد، با ياران خود بر سپاه معاويه حملاتى پى در پى انجام داد تا پس از كشتارى فراوان كه سرها و دستها از بدن جدا شدند، آنان را از جاى خود دور كرد و خودشان بر آب دست يافتند و ياران معاويه در زمين خشك و بى آبى قرار گرفتند، ياران و شيعيان عرض ‍ كردند: اى امير مؤمنان ، آب را از آنان دريغ ‌دار چنانكه آنان دريغ داشتند و قطره اى آب به آنان مده و با تيغ عطش آنان را از پاى درآر و همه را دستگير كن كه ديگر نيازى به جنگ نيست . فرمود: نه ، به خدا سوگند من با آنان مقابله به مثل نمى كنم ، قسمتى از آب را براى آنان آزاد كنيد. زيرا كه لبه تيز تيغ ما براى آنان كافى است

[ دو شنبه 7 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:44 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1926

داستان شماره 1926

 

على عليه السلام از عدالت مى گويد

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از خصوصيات حضرت على عليه السلام اين بود كه بيت المال را به طور مساوى ميان مردم تقسيم مى كرد و بين مسلمانان تبعيض قائل نمى شد؛ اين امر باعث شده بود، برخى از طرفداران تبعيض و انحصار طلبها به معاويه بپيوندند.
عده اى از دوستان على عليه السلام به حضور حضرت رسيدند و گفتند:
– چنانچه افراد سياس و انحصار طلبها را با پول راضى كنى ، براى پيشرفت امور شايسته تر است . امام على عليه السلام از اين پيشنهاد خشمگين شد فرمود:
– آيا نظرتان اين است به كسانى كه تحت حكومت من هستند ظلم كنم و حق آنان را به ديگران بدهم و با تضيع حقوق آنان يارانى دور خود جمع نمايم ؟ به خدا سوگند! تا دنيا وجود دارد و آفتاب مى تابد و ستارگان در آسمان مى درخشند، اين كار را نخواهم كرد. اگر مال ، از آن خودم بود آن را به طور مساوى تقسيم مى كردم ، چه رسد به اينكه مال ، مال خداست .
سپس فرمود:
– اى مردم ! كسى كه كار نيك را در جاى نادرست انجام داد، چند روزى نزد افراد نا اهل و تاريك دل مورد ستايش قرار مى گيرد و در دل ايشان محبت و دوستى مى آفريند؛ ولى اگر روز حادثه بدى براى وى پيش بيايد و به ياريشان نيازمند شود، آنان بدترين و سرزنش كننده ترين دوستان خواهند شد

بحار، ج ۴۱، ص ۱۰۸ و ۱۱۱؛ نقل از داستانهاى بحارالانوار ج ۱ ص ۳۷

[ دو شنبه 6 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:41 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1925

داستان شماره 1925

 

اگر آنچه پدرت مى بيند ببينى گريه نمى كنى

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى به نام حبيب بن عمر مى گويد: به عيادت حضرت امير عليه السلام در همان بيمارى كه از دنيا رفت رفتم ، نگاهى به جراحت (سر) آن حضرت انداختم و گفتم : يا اميرالمؤمنين اين زخم شما چيز (مهمى ) نيست ، و بر شما خوفى نيست ، حضرت فرمود: اى حبيب به خدا قسم من همين ساعت از ميان شما مى روم .
ام كلثوم دختر حضرت با شنيدن اين جمله گريان شد، حضرت فرمود: دخترم چرا گريه مى كنى ؟ جواب داد: بابا شما فرمودى همين ساعت از من جدا مى شوى ، حضرت فرمود: دخترم گريه نكن ، به خدا قسم اگر آنچه پدرت مى بيند ببينى گريه نمى كنى !
حبيب گفت : عرض كردم يا اميرالمؤمنين شما چه مى بينى ؟ حضرت فرمود: ملائكه آسمان و پيامبران را مى بينم كه كنار يكديگر ايستاده ، همگى منتظرند مرا در آغوش بگيرند و اينك اين برادرم محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم است كه نزد من نشسته و مى فرمايد: (يا على ) بيا آنچه در مقابل تو است از حالتى كه تو در آنى بهتر است .
راوى گويد: از منزل خارج نشدم تا آنكه حضرت از دنيا رفت .
فردا صبح امام مجتبى عليه السلام بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم شب گذشته قرآن نازل شد (شب بيست و سوم رمضان ) و در اين شب عيسى بن مريم به آسمان برده شد و در همين شب يوشع بن نون كشته شد و در اين شب اميرالمؤمنين (ع ) از دنيا رفت .
به خدا قسم از اوصياء و نه كسانى كه بعد از او (على عليه السلام ) مى آيند، بر او در وارد شدن به بهشت سبقت نگيرند.
هر گاه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم او را به جنگ مى فرستاد، جبرئيل در طرف راست ، و ميكائيل در طرف چپ ، او را يارى مى دادند.
آنگاه حضرت فرمود: او از مال دنيا طلا و نقره اى (هيچ پولى ) باقى نگذارد، مگر هفتصد درهم كه از سهم او زياد آمده بود و مى خواست براى خانواده اش خدمتكارى بگيرد

 

مناقب اهل البيت عليه السلام ج ۱، ص ۱۴۶٫

نقل از پيشگويى هاى اميرالمؤمنين ، ص ۳۷۱

[ دو شنبه 5 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:39 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1924

داستان شماره 1924

امر به معروف

 

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى على (عليه السلام) در شدت گرماى بعد از ظهر به طرف منزل آمدند، زنى را ديد كه بر در خانه ايستاده است، به حضرت على (عليه السلام) عرض كرد: شوهرم به من ستم مى‏كند، تهديد مى‏كند قسم ياد كرده من را بزند.
حضرت فرمودند: صبر كنيد شدت گرما تخفيف پيدا كند به خواست خداوند با تو می‏آيم و به كارت رسيدگى خواهم كرد، زن با نگرانى و ناراحتى عرض كرد: با طول غيبت من از منزل خشم شوهرم شديدتر می شود و كار سخت‏تر می شود، حضرت با شنيدن اين سخن سر فرو برد و چند لحظه فكر كرد.
پس از آن سربرداشت و فرمود: بخدا قسم بدون كمترين تاخير بايد حق مظلوم گرفته شود، اين سخن را گفت و پرسيد: منزلت كجا است؟ با زن حركت كرد تا در خانه‏اش رسيدند.
در خانه حضرت ايستاد و از بيرون در با صداى بلند سلام كرد، جوانى از خانه بيرون آمد حضرت به وى فرمود: از خدا بترس، تو زنت را ترسانده‏اى او را از منزل بيرون كرده‏ اى، جوان با خشونت و با بی ادبى گفت: كار همسر من به تو چه ربطى دارد؟ بخدا قسم براى گفته تو زنم را آتش خواهم زد.
على (عليه السلام) از شنيدن سخنان جوان كه از خودسرى و قانون شكنى او حكايت می‏كرد سخت بر آشفت، شمشير از نيام كشيد و فرمود: من تو را امر به معروف و نهى از منكر میكنم و فرمان الهى را ابلاغ می‏نمايم، تو با من از گناه سخن میگويى و از امر حق سرپيچى مى‏كنى، در اين بين سخن آن حضرت با آن جوان رد و بدل می شد، كسانى كه از آن كوچه عبور مى‏كردند، اطراف على (عليه السلام) جمع شدند و به عنوان امير المومنين به آن حضرت سلام میكردند، جوان آن حضرت را شناخته بود از سلام مردم متوجه شد كه با شخص اول مملكت سخن میگويد، تكان خورد و به خود آمد و با شرمندگى سر را بطرف دست على (عليه السلام) فرود آورد و گفت: يا امير المومنين از لغزش من درگذر، به خدا قسم امرت را اطاعت مى‏كنم و حداكثر تواضع را نسبت به همسرم معمول خواهم داشت.
حضرت شمشير خود را در غلاف فرو برد و به زن نيز توصيه كرد كه با شوهرت طورى رفتار كن كه در چنين كارهايى خشونتى وارد نشود

بحار الانوار ج ۹ ص ۵۲۱

[ دو شنبه 4 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:36 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1923
[ دو شنبه 3 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 15:33 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1922

داستان شماره 1922

پرداختن حقوق مردم

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

امام علي عليه السلام از بازار خرما فروشان مي گذشت كه ديد كنيزي گريه مي كند. از او پرسيد چرا گريه مي كني؟
عرض كرد: مولاي من يك در هم به من داد و مرا فرستاد تا از اين فروشنده خرما بخرم. وقتي خرما را خريدم و به نزد او بردم آنها را نپسنديد و گفت: خرماها را برگردان و پول را از فروشنده بازگيرد، حال كه آمده ام خرماها را پس دهم فروشنده نمي پذيرد از اين رو نگرانم.
امام علي عليه السلام به فروشنده فرمود: اي بنده خدا اين خريدار يك كنيز است و اختيار ندارد درهم او را برگردان و خرماها را از او بازگيرد.
خرما فروش امام عليه السلام را نمي شناخت برخاست و با اعتراض مشتي به آن حضرت زد.
مردم گفتند: اين اميرالمومنين است.
فروشنده متاثر شد و رنگ از چهره اش پريد و خرماها را گرفت و در هم را به كنيز برگرداند.
آنگاه كفت: يااميرالمومنين از من راضي شو.
حضرت فرمود: راضي نمي شوم مگر اينكه خود را اصلاح كني و حقوق مردم را بپردازي

[ پنج شنبه 2 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 18:51 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1921
[ پنج شنبه 1 مرداد 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 18:50 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1920

داستان شماره 1920

 

پیدا شدن قبر امام علی(ع)خطر نبش قبر امام

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

پس از شهادت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام ، فرزندانش شبانه جنازه آن حضرت را در زمین بلندی مخفیانه به خاک سپردند. سال‌ها گذشت . جز ائمه علیهماالسلام و نزدیکان آن‌ها نمی‌دانستند قبر آن حضرت کجا است . تا اینکه در زمان خلافت هارون الرشید حادثه‌ای سبب پیدا شدن قبر حضرت گردید و آن حادثه چنین بود؛
عبدالله بن حازم می‌گوید:
روزی برای شکار همراه هارون از کوفه خارج شدیم ، به ناحیه غریین (نجف رسیدیم ، در آن محل آهوانی را دیدیم ، بازها و سگ‌های شکاری را به سوی آن‌ها فرستادیم . آهوان پا به فرار گذاشته خود را به تپه‌ای که در آنجا بود رساندند و بالای آن تپه ایستادند.
بازها و سگ‌های شکاری از تپه بالا نرفته و برگشتند. آهوان از آن تپه پایین آمدند، بازها و سگ‌های شکاری آن‌ها را تعقیب کردند، آهوان دوباره به آن تپه پناهنده شدند و بازها و سگ‌ها دوباره بازگشتند و این حادثه بار سوم نیز تکرار شد.
هارون از این ماجرا در شگفت شد که این چه قضیه است که وقتی آهوان به آن تپه پناه می‌برند. بازها و سگ‌ها جرات رفتن و آنجا را ندارند.
هارون گفت :بروید به کوفه و شخصی را که از همه بیشتر عمر کرده باشد، پیدا کرده پیش ‌ من بیاورید.
پیرمردی از طایفه اسد را پیدا کرده نزد هارون الرشید آوردند.
هارون گفت :پیرمرد! این تپه چیست ؟ ما را از حال این تپه آگاه ساز!
پیرمرد پاسخ داد:پدرم از پدرانشان نقل کرده که آن‌ها می‌گفتند:این تپه قبر شریف علی علیه‌السلام است که خداوند آنجا را حرم امن قرار داده است و هر کس به آنجا پناه ببرد در امان است . لذا آهوان در پناه آن حضرت از خطر محفوظ ماندند.
هارون الرشید از اسبش پیاده شد و آب خواست و وضو گرفت و در کنار آن تپه نماز خواند، دعا کرد، گریه نمود، صورت را به زمین گذاشت و به خاک مالید. و سپس دستور داد بارگاهی روی قبر آن حضرت ساختند.
به این گونه قبر مبارک حضرت علی علیه‌السلام تقریباً پس از صد و اندی سال آشکار شد

[ پنج شنبه 30 تير 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 18:47 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1919

داستان شماره 1919

احترام به شخصیت و خرید آزادگان

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مردى خدمت على عليه السلام آمد و عرض كرد:
يا اميرالمؤمنين من
حاجتى دارم .
حضرت فرمود:
حاجتت را روى زمين بنويس ! زيرا كه من گرفتارى تو را آشكارا در چهره تو مى بين و لازم نیست بیانش کنی!

مرد روى زمين نوشت .
انا فقیر محتاج” 
من فقيرى نيازمندم .
على عليه السلام به قنبر فرمود:
با دو جامه ارزشمند او را بپوشان .
مرد فقير پس از آن ، با چند بيت شعر از اميرالمؤمنين عليه السلام تشكر نمود.

حضرت فرمود: يكصد دينار نيز به او بدهيد!
بعضى گفتند:
يا اميرالمؤمنين او را ثروتمند كردى !
على عليه السلام فرمود:
من از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
مردم را در جایگاهخود قرار دهيد و به
شخصيتشان احترام بگذاريد. آنگاه فرمود:
من براستى تعجب مى كنم از بعضى مردم ، آنان بردگان را با پول مى خرند ولى آزادگان را با نيكى هاى خود نمى خرند.

نيكى ها انسان را برده و بنده مى كند.

منبع :بحار : ج 41، ص 34 و ج 74، ص 407

[ پنج شنبه 29 تير 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 18:44 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1918

داستان شماره 1918

منافق كينه توز

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به همراه جمعى از مهاجران و انصار در مسجد النبى نشسته بودند ناگاه على (عليه السلام ) وارد مسجد شد حاضران به احترام او برخاستند و از او به گرمى استقبال كردند تا اينكه على (عليه السلام ) در جايگاه خود كه در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود نشست در اين ميان دو نفر از حاضران كه متهم به نفاق بودند با هم درگوشى صحبت مى كردند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وقتى كه آنها را ديد دريافت كه چرا آهسته با هم حرف مى زنند، آن حضرت خشمگين شد بطورى كه آثار خشم در چهره مباركش ظاهر شد سپس فرمود سوگند به آن كسى كه جانم در دست او است داخل بهشت نمى شود مگر كسى كه مرا دوست بدارد آگاه باشيد دروغگو است كسى كه گمان كند مرا دوست دارد ولى اين شخص (اشاره به على (عليه السلام )) را دشمن دارد. در اين هنگام دست على (عليه السلام ) در دست پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و اين آيه (مجادله /9) نازل گرديد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه رازگويى مى كنيد به گناه و تعدى و معصيت رسول ، رازگويى نكنيد

[ پنج شنبه 28 تير 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 14:54 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1917

داستان شماره 1917

منطق قوی فاطمه علیها السلام

 

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

امیر المؤ منین علیه السلام به فاطمه علیها السلام فرمود: برو و میراث پدرت (فدک) را بگیر.
فاطمه علیها السلام نزد ابوبکر آمد و گفت: میراث پدرم رسول خدا را که به من تعلق دارد بده.
ابوبکر گفت: پیامبران ارث نمی گذارند.
فاطمه علیها السلام فرمود: آیا سیلمان برای داود ارث نگذارد؟
ابوبکر که در برابر منطق محکم فاطمه علیها السلام عاجز ماند غضبناک شد و دوباره گفت: پیامبران ارث نمی گذارند.
فاطمه علیها السلام فرمود: آیا زکریا (در قرآن) نگفت: فهب لی من لدنک ولیا یرثنی ویرث من آل یعقوب (فرزندی به من عطا فرما تا از من و آل یعقوب ارث برد).
ابوبکر که دوباره با دلیل محکم فاطمه علیها السلام روبرو شد بدون هیچ منطقی حرف خود را تکرار کرد و گفت: پیامبران ارث نمی گذارند.
فاطمه علیها السلام فرمود: آیا در قرآن نیامده است یوصیکم اللّه فی اولادکم للذکر مثل حظ الا نثیین (خداوند درباره فرزندانتان سفارش کرده است که پسر به اندازه دو دختر ارث می برد).
ابوبکر دوباره حرف خود را تکرار کرد که پیامبران ارث نمی گذارند!
این سخن که پیامبران ارث نمی گذارند را عایشه و حفصه همسران پیامبر صلی اللّه علیه و آله به آن حضرت نسبت داده اند. اتفاقا وقتی عثمان به خلافت رسید عایشه به او گفت: میراث مرا از رسول خدا بده.
عثمان به او گفت: تو نگفتنی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود ما پیامبران چیزی به ارث نمی گذاریم و حق فاطمه را ضایع کردی؟ من هم چیزی به تو نخواهم داد

کشف الغمه، ج 2، ص 92

[ پنج شنبه 27 تير 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 14:50 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1916

داستان شماره 1916

 ﺧﺎﻙ ﺍﺷﻚ ﺯﺍ

 


 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﻲ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ:
ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﺍﻛﺮﻡ ﺻﻠﻲ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﻡ، ﺩﻳﺪﻡ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺣﻀﺮﺕ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩﻡ: ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻓﺪﺍﻱ ﺷﻤﺎ ﺍﻱ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﺧﺪﺍ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ؟! ﺁﻳﺎ ﻛﺴﻲ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻛﺮﺩﻩ؟! ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲ‌ﻛﻨﻴﺪ؟!
ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺳﻮﻝ ﺻﻠﻲ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﻗﺒﻞ ﺣﻀﺮﺕ ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺣﺴﻴﻦ ﺩﺭ (ﻛﻨﺎﺭ) ﺷّﻂ ﻓﺮﺍﺕ ﻛﺸﺘﻪ ﻣﻲ‌ﺷﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺁﻳﺎ ﻣﻲ‌ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺍﺯ ﺗﺮﺑﺘﺶ ﺍﺳﺘﺸﺎﻣﻢ ﻛﻨﻲ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﻠﻪ
ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺍﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﺘﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﺎﻙ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ ﻣﻘﺪﺍﺭﻱ ﺑﻮﺋﻴﺪﻡ، ﺑﻲ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺍﺷﻜﻢ ﺟﺎﺭﻱ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺁﻥ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﻛﺮﺑﻠﺎ ﺍﺳﺖ.

خصائص الحسينيه

[ پنج شنبه 26 تير 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 14:42 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1915

داستان شماره 1915

عسل ولایت زد



بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

«ابو الاسْوَد دُئلی» از بزرگان علم و فصاحت و از شیعیان خالص امیر مؤمنان علیه السلام بود. معاویه برای فریفتن او حلوای خاص یا عسل زعفرانی برای او فرستاد. دختر کوچک وی مقداری از آن عسل بر دهانش گذاشت. پدرش به او گفت:

یَا بِنْتِی! اَلْقِیهِ فَاِنَّهُ سَمٌّ

ای دختر عزیزم! آن را بیرون بریز که آن سم است!»

این عسل گر چه شیرین است، ولی به هدف شومی برای ما فرستاده شده است و از این طریق می خواهند ما را از محبت و ولایت علی علیه السلام دور کنند... آن دختر با گذاشتن انگشت بر دهان خویش هر چه خورده بود، بیرون ریخت و اشعار زیر را انشاء کرد:

اَبِا الشَّهْدِ المُزَعْفَر یَابْنَ هِنْدٍنَبِیعُ لَکَ اِسْلَاما وَ دِینا
مَعَاذَ اللَّهِ کَیْفَ یَکُونُ هَذَوَ مَوْلَیْنَا اَمِیرُ الْمُؤْمِنینا

یعنی: ای پسر هند! با عسل زعفرانی می خواهی اسلام و ایمان را [از ما بگیری و ولایت را به همین ارزانی به تو بفروشیم! پناه بر خدا [از این معامله]! چگونه این کار ممکن است، در حالی که مولای ما و امام ما امیر المؤمنین علیه السلام است!

مجله ی مبلغان - مهر و آبان 1385، شماره 83

[ یک شنبه 25 تير 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 14:58 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 1914
[ یک شنبه 24 تير 1394برچسب:داستانهای امام علی ( ع _ سری 2, ] [ 14:56 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد